تبلیغات
در این وبلاگ گنجی بس عظیم نهفته است... - مقاله خودشناسی

دیدگاهی فرسوده و مشمئز کننده از دین به یاد داریم و این قبای مندرس پوسیده که نشات گرفته از افکار زنگار گرفته مان است را بر دوش خدا انداختیم که واژه " خدا " اینقدر عظیم است که جا دارد با هر بار شنیدن نامش از هیبت و شوقش قالب تهی کنیم اما آنچنان برایمان عادی و تکراری شده که از شنیدن نامش هیچ حسی به ما دست نمی دهد چون هیچ گاه نخواستیم حضورش را درک کنیم یک ادراک واقعی آن هم با تمام وجودمان و بصورت مستمر ... باید این پرده ساختگی را از چهره الله برداریم ، او همان حقیقت مطلق بی نهایتی است که وجود هر موجودی از زمان و مکان و همه موجودات عوالم هستی از اوست .

آه آه ... جلوه های دور خدا برایمان تکراری نیستند مانند خوردن یک سیب که هزاران هزار مرتبه خوردیم و هر باز تازه ، جدید و لذت بخش بود ... وای که با پدیده ها غرق سرور یم اما با پدید آورنده هفت پشت غریبه ایم ، درحقیقت با اصل وجود خودمان غریبه ایم و عمق فاجعه حسرت این اجحاف را در قیامت که محل قیام حقایق است خواهیم فهمید ...
***********************
امام علی(ع) : و نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا كسی كه به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است - لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شی ء؛ 
امام علی(ع) : در جهل انسان همین بس كه خود را نشناسد. كفی بالمرء جهلاً ان یجهل نفسه؛ 
محبت به خود فقط با حفظ و نگهداری «خود» ارضاء نمی‏شود. انسان خود را در بهترین و كاملترین شكل می‏خواهد؛یعنی دوست دارد هر كمال ممکن را در خود تحقق بخشد و در صدد تكمیل وجود خویش است.كمال خواهی انسان پایان‏ ناپذیر و همراه با احساس فقر و نیازمندی است. پس انسان باید كمال ممكن خویش را بشناسد تا برای شکوفایی آن تلاش کند و به چیزی كمتر از آنچه لایق اوست راضی نشود. برای رسیدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، باید مسیر، مركب و سرعت را شناخت. اگر تواناییها و ظرفیتهای خود را بشناسیم، ممكن است گام در مسیر سنگلاخ و دشواری بگذاریم و یا با سرعتی بیش از توان خود حركت كنیم و یا از ابزارها و نیروهایی كمك بگیریم كه تناسبی با وضعیت ما و مقصد ما نداشته باشد. خودشناسی و شناخت كمال خود و جذابیتهای مقصد نهایی انسان، انگیزه کامل شدن را در او تقویت می‏كند. خودشناسی به خداشناسی می ‏انجامد و خداشناسی در واقع اصلی‏ ترین مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. انسان هر چه در دانش پیشرفت می‏كند، همچنان از افزایش سؤالات و دوام جهل خود ناراضی است و تا زمانی كه به علم مطلق دست نیابد خود را ناقص می‏ بیندو از نقص خود ناخرسند است و از این رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق می‏گردد. بنابراین، شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات می‏بیند. انسان به تجربه یافته است كه هر گرایش درونی كه در او وجود دارد حاكی از وجود واقعیتی خارجی است كه آن گرایش را ارضا می‏كند. میل به رفع تشنگی، با آب كه واقعیت خارجی دارد ارضاء می‏شود. میل به همسر گزینی با وجود جنس مخالف ارضاء می‏شود و سایر امیال انسان نیز این گونه‏اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است باید علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئی در هستی وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. مهمترین انتظارات ما از خودشناسی، شناخت غایت وجودی انسان است. به عبارت دیگر از خودشناسی انتظار داریم كه مقصد حركت را به ما نشان دهد. انتظار ما از خودشناسی، منحصر به این نیست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داریم مسیر حركت را نیز به ما معرفی كند. مسیر حركت وقتی روشن می‏شود كه بتوانیم انتهای راه را شناسایی كنیم. هر فعلی كه ما انجام می‏دهیم یك یا چند بعد از ابعاد لایه های وجودی ما را تحت تأثیر قرار می‏دهد. برخی از کارها به تكامل قوه عاقله ما كمك می‏كند و برخی به اعتدال قوه غضب و شهوت ما یاری می‏رسانند. اگر كسی بداند كدام افعال ابعاد وجودی او را به اندازه مناسب پرورش می‏دهد تا او بتواند به مقصد نهایی برسد، در واقع راه را می‏شناسد. این راه ناشناسی ناشی از خودناشناسی است.
امیر المؤمنین - علیه السلام - فرمودند: لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شی‏ء.
و نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا كسی كه به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است. 
كسی كه راه خود را در سفر گم كرده، تا از گمراهی خویش با خبر نشود به جستجوی راه درست بر می‏خیزد؟ كسی كه به نفس جاهل است به انسانی می‏ماند كه در جای جای خانه او گنجهای پر قیمتی نهفته شده ولی او از آنها آگاهی ندارد، ممكن است از گرسنگی و تنگدستی در آن بمیرد، در حالی كه در زیر پای او گنجهایی است كه هزاران نفر را سیر می‏كند. با خودشناسی ریشه‏های مشکلات اخلاقی شناخته می‏شود، و درمان این دردهای جانكاه را آسان می‏سازد، در كتاب «انسان موجود ناشناخته» جمله‏ای آمده كه می‏گوید: «بدبختانه در تمدن صنعتی شناخت انسان مورد توجه قرار نگرفته است، و برنامه زندگی بر وفق ساختمان طبیعی و فطری پایه‏گذاری نشده است؛ لذا با همه درخشندگی موجب رستگاری نشده است؛ پیشرفت علم به دنبال هیچ طرحی صورت نگرفت و (تقریبا) اتفاقی بود ... اگر «گالیله» و «نیوتن» و «لاووازیه»، نیروی فكری خود را صرف مطالعه روی جسم و روان آدمی كرده بودند، شاید نمای دنیای، امروز فرقهای زیادی با آنچه امروز است می‏داشت و به خاطر این امور است كه خداوند یكی از مجازاتهای هوسبازان متمرد را خودفراموشی قرار داده و به مسلمانان هشدار می‏دهد كه: «و لاتكونوا كالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون؛ همچون كسانی كه خدا را فراموش كردند و خداوند به سبب آن، آنها را به خود فراموشی گرفتار ساخت، نباشید! و آنها فاسقان (حقیقی) و گنهكارانند»
خود شناسی
از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‏خوانیم: «نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس؛ كسی كه خود را بشناسد، به پیروزی بزرگ نایل شده است!»[6] -- «من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه وخبط فی‏الضلال و الجهالات؛ كسی كه خود را نشناسد، از راه نجات دور می‏شود و در گمراهی و جهل گرفتار می‏آید!» «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما یبعدها؛ عارف حقیقی كسی است كه خود را بشناسد، و آزاد و پاک سازد از هر چیز كه او را از سعادت دور می‏سازد. 
«من كرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته؛ كسی كه برای خود، كرامت و شخصیت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بی مقدار خواهد بود(تسلیم هوی و هوس نمی‏شود!» نهج‏البلاغه
امام هادی علیه السلام: «من هانت علیه نفسه فلا تامن شره؛ كسی كه نزد خود قدر و قیمتی ندارد، از شر او ایمن نباش! 
قرآن مجید با صراحت می‏گوید: «ما آیات آفاقی و انفسی (عجائب آفرینش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان می‏دهیم تا آشكار گردد كه او حق است.» (سنریهم آیاتنا فی‏الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق)
در جای دیگر می‏فرماید: در درون وجود شما آیات خداست، آیا نمی‏بینید؟ 
و فی انفسكم افلا تبصرون.
در تفسیر المیزان می‏خوانیم: «انسان هر قدر متكبر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگی او را به غرور وا دارد، نمی‏تواند این حقیقت را انكار كند كه مالك وجود خویش نیست، و استقلالی در تدبیر خویشتن ندارد، ‏كه اگر مالك خویشتن بود، خود را از مرگ و دردها و سختی های زندگی باز می‏داشت . بنابراین، نیاز ذاتی انسان به پروردگار و مالك مدبر، جزء حقیقت وجود اوست، و فقر و نیاز بر پیشانی جانش نوشته شده، این حقیقتی است كه هر كس از كمترین شعور انسانی برخوردار باشد به آن اعتراف می‏كند، و تفاوتی میان عالم و جاهل و صغیر و كبیر، در این مساله نیست! 
«من عرف نفسه عرف ربه؛ هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.»
این حدیث در حقیقت اشاره به «برهان نظم» است، یعنی هركس شگفتیهای ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظام پیچیده و حیرت‏انگیز این اعجوبه خلقت پی برد، راهی به خدا به روی او گشوده می‏شود؛ زیرا این نظم عجیب و آفرینش شگفت انگیز نمی‏تواند از مبداء غیر عالم و قادری، سرچشمه گرفته باشد.
2- ممكن است این حدیث اشاره به «برهان وجوب و امكان» باشد، چرا كه اگر انسان در وجود خویش دقت كند می‏بیند موجودی است که اصلا در وجود داشتن خود متکی و فقیر به وجودی مافوق خود است و اصلا عین فقر است و همچنین انسان در موارد زیر هیچ نقشی نداشته : در تعیین نوع جنسیت خودش – تعیین پدر و مادر – این که در کدام عصر و دوره از زمان بدنیا بیاید – در کدام نقطه از زمین – زبان تکلم – مدل چهره ، رنگ پوست و... و لذا آن وجود مافوق خودش در وجود به کسی متکی نیست ، و او علت همه علت ها (علت العلل) و واجب‏الوجود است، هستی‏اش از درون ذاتش می‏جوشد و در هستی‏خود محتاج دیگری نیست. هنگامی كه‏انسان خودش را بااین وصف بشناسد به خدای خویش پی می‏برد. 
3- این حدیث می‏تواند اشاره به «برهان فطرت» باشد، یعنی هرگاه انسان به زوایای قلب خود و اعماق روح خود پی ببرد، نور الهی و توحید كه در درون فطرت اوست، بر او آشكار می‏شود، و از «معرفت النفس» به «معرفت الله» می‏رسد، بی آن‏كه نیازی به دلیل و استدلال داشته باشد. ( از خود شناسی به خدا شناسی ) چند نمونه : مثلا یک روح میلیارد ها سلول بدن را در آن واحد مدیریت می کند و از هیچ کدام از آنها غافل نیست – یا در توحید می گوییم همه موجودات ظهورات خدایند اما خود او نیستند و از او هم جدا نیستند و در بدن خود می بینیم انگشت من یا تک تک مو های من خود من نیستند اما هر کدام یکی از ظهورات من هستند و از من هم جدا نیستند – یا اینکه خداوند اراده کند هر امری اتفاق می افتند ، همینطور میدانیم حقیقت ما روح ما و از جنس کاملا غیر مادی است اما بصرف اراده بدن مادی را به حرکت وادار می کند و...
در یک جمع بندی کلی :
1- از آنجا كه روح مدبر بدن است می‏دانیم كه جهان هستی مدبری دارد! 
2- از آنجا كه یگانه است دلالت‏بر یگانگی خالق دارد! 
3- از آنجا كه قدرت بر حركت دادن تن دارد دلیل بر قدرت خداست! 
4- از آنجا كه از بدن آگاه است دلیل بر آگاهی خداوند است! 
5- از آنجا كه سلطه بر اعضاء دارد دلیل بر سلطه او بر مخلوقات است!
6- از آنجا كه قبل از بدن بوده و بعد از آن نیز خواهد بود دلیل بر ازلیت و ابدیت خداست! 
7- از آنجا كه انسان از حقیقت نفس آگاه نیست دلیل بر این است كه احاطه به كنه ذات خدا امكان ندارد! 
8- از آنجا كه انسان محلی برای روح در بدن نمی‏شناسد دلیل بر این است كه خدا محلی ندارد! 
9- از آنجا كه روح را نمی‏توان لمس كرد دلیل بر این است كه خداوند لمس كردنی نیست! 
10- و از آنجا كه روح و نفس آدمی دیده نمی‏شود دلیل بر این است كه خالق روح قابل رؤیت نیست!»
4 - عجبت لمن شك فی الله، و هو یری خلق الله؛ من تعجب می‌كنم از كسانی كه مخلوقات الهی را می‌بینند و در وجود خدا تردید می‌كنند.» این كلام حضرت علی(ع) برگرفته از این آیه قرآن است كه می‌فرماید: «افی الله شك فاطر السموات و الارض؛ مگر درباره خدا پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین‌ تردیدی هست؟ (ابراهیم، آیه ).»
برای دیدن گوهر وجودی خدا باید ابتدا همه ذهن را از همه صفت‌های او پاک کرد. واژه خدا با همه اشارات عقلانی و احساسی‌اش همه و همه خدا نیست. واژه خود حقیقت نیست پس ذهن باید از واژه آزاد شود. در مورد واژه و کلمه‌ای مثل درخت جسمی فراروی ماست و ما بر اساس توافق همگانی این جسم را درخت می‌نامیم. ولی در مورد خدا این واژه به هیچ امر مشخصی دلالت نمی‌کند. بنابراین هر کسی می‌تواند به اشتباه برای خود تصوری از خدا خلق کرده در ذهن خویش بگذارد و به نوعی خدا را خلق کند! به نوعی بت‌پرستی کند! بتی که قبلا از سنگ بود حالا از جنس خیال و اوهام شده است و بتی که قبلا در مقابل بت‌پرست قرار داشت حالا در ذهن او جا دارد.
شناساندن صحیح خداوند سبحان
کسی که کیفیتی برا خدا قائل شد یگانگی او را انکار کرده،وآن کس که همانندی برای او قرارداد به حقیقت خدا نرسیده است.کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد به مقصد نرسید.آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد،خدا را بی نیاز ندانسته است.هر چه که ذاتش شناخته شده باشد آفریده است،وآنچه در هستی به دیگری متکی باشد دارای آفریننده است.سازنده ای غیر محتاج به ابزار ،اندازه گیرنده ای بی نیاز از فکر واندیشه،وبی نیاز از یاری دیگران است.با زمانها همراه نبوده،واز ابزار و وسائل کمک نگرفته است.هستی او برتر از زمان،و وجود او برنیستی مقدم است،و از ازلیت او را آغازی نیست.با پدید آوردن حواس،روشن می شود که حواسی ندارد.وبا آفرینش اشیاء متضاد،ثابت میشود که در آن ضدی نیست،و با هماهنگ کردن اشیاءدانسته میشود که همانندی ندارد.خدائی که روشنی را با تاریکی،آشکار را با نهان،خشکی را با تری،گرمی را با سردی،ضد هم قرار داد،وعناصر متضاد را با هم ترکیب وهماهنگ کرد،وبین موجودات ضد هم،وحدت ایجاد کرد،وبین آنها که با هم نزدیک بودند فاصله انداخت.خدائی که حدی ندارد،و با شماره محاسبه نمی گردد،که همانا ابزار وآلات،دلیل محدود بودن خویشند وبه همانند خود اشاره می شوند.اینکه می گوئیم موجودات از فلان زمان پدید آمده اند پس قدیم نمی توانند باشند و حادثند،و این که می گوئیم حتما" پدید آمدند،ازلی بودن آنها رد می شود،و اینکه می گوئیم اگر چنین بودند کامل می شدند،پس در تمام جهات کامل نیستند.خدا با خلق پدیده ها در برابر عقل ها جلوه کرد،و از مشاهده چشم ها برتر و والاتر است،وحرکت وسکون در او راه ندارد،زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید،چگونه ممکن است آنچه را که خود آفریده در او اثر بگذارد؟یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟اگر چنین شود،ذاتش چون دیگر پدیده ها تغییر می کند،و اصل وجودش تجزیه می پذیرد،و دیگر ازلی نمی تواند باشد،وهنگامیکه«بر فرض محال»آغازی برای او تصور شود پس سر آمدی نیز خواهد داشت ،و این آغاز وانجام،دلیل روشن نقص ونقصان وضعف دلیل مخلوق بودن،ونیاز به خالقی دیگر داشتن است.پس نمی تواند آفریدگار همه هستی باشد،و از صفات پروردگار که«هیچ چیز در او مؤثر نیست، و نابودی وتغییر وپنهان شدن در او راه ندارد»خارج می شود.

.اندیشه ها به او نمی رسند تا اندازه ای برای خدا تصور کنند،وفکرهای تیزبین نمی توانند او را درک کند،تا صورتی از اوتصور نمایند،حواس از احساس کردن او عاجز،ودستها از لمس کردن او ناتوان است وتغییر ودگر گونی در او راه ندارد،وگذشت زمان تآثیری در او نمی گذارد،گذران روز وشب او را سالخورده نسازد،و روشنائی وتاریکی در او اثر ندارد.

برای او اندازه ونهایتی وجود ندارد،ونیستی وسر آمدی نخواهد داشت؛چیزی او را در خود نمی گنجاند که بالا وپائینش ببرد،ونه چیزی او را حمل می کند که کج یا راست نگهدارد؛نه در درون اشیاء قرار دارد و نه بیرون آن؛حرف می زند نه با زبان و کام و دهان ؛می شنود نه با سوراخهای گوش وعضو شنوائی؛سخن میگوید نه با بکار بردن الفاظ در بیان؛حفظ میکند نه با رنج به خاطر سپردن؛می خواهد نه با به کار گیری اندیشه؛دوست دارد وخوشنود میشود نه از راه دلسوزی؛دشمن می دارد وبه خشم می آید نه از روی رنج ونگرانی؛به هر چه اراده کند ،می فرماید«باش»پدید می آید نه با صوتی که در گوش ها نشیند،و نه فریادی که شنیده شود،بلکه سخن خدای سبحان همان کاری است که ایجاد می کند.

پیش از او چیزی وجود نداشته وگر نه خدای دیگری می بود. .مخلوقات را بدون استفاده از طرح و الگوی دیگران آفرید،. چیزی قدرت مخالف با او را ندارد تا بر او پیروز گردد،و شتابنده ای از او توان گریختن ندارد که بر او پیشی گیرد همه در برابر او فروتنند از قدرت وحکومت او به سوی دیگری نمی توان گریخت .